ناگفته



خیلی کم توی وبلاگ از من می خوانید ولی واقعا خیلی زیاد می نویسم!

همین که شروع میکنم به نوشتن با خودم می گویم خب این چیزی که می نویسم اصلا سر و ته دارد که شما هم چیزی متوجه شوید یا نه؟

بعدبه این فکر می کنم که اصلا موضوع مناسبی هست برای نوشتن؟

بعد فکر و ایده مطلب آنقدر توی ذهنم حلاجی می شود که به کل از منتشر کردنش منصرف می شوم.

چند شب پیش خواستم در مورد این بنویسم که از دیدگاه من خوشبختی یک مسیر است نه یک هدف! بعد یک لحظه شک کردم که شاید قبلا این را نوشته ام. بعد این فکر افتاد توی سرم که آیا واقعا برای خوشبخت شدن به کسی نیاز دارم؟ بعد این موضوع مطرح شد که خوشبختی حقیقی را در چه میبینم؟

آنقدر بالا و پایین شد که خروجی اش شد هیچ!

وبلاگ یک خوبی که دارد برای من همین است. یک کم به افکارم نظم می دهد.

همین الان یادم آمد چند شب پیشش هم می خواستم در مورد این بنویسم که چقدر دلم می خواهد یک اتاق با پنجره رو به حیاط داشته باشم. اتفاقا بعد آن هم به این فکر افتادم که درست است اتاق من پنجره ندارد و فقط به اندازه ای که بتوانم بخوابم توش جا هست ولی توی این اتاق پیشرفت های خوبی کردم و خاطرات خوبی دارم. بعد یادم آمد کارهایم عقب افتاده و رفتم سراغ کارهایم!

ولی من همچنان مثل قبل روزی یک بار وبلاگ را چک میکنم!

 

.

.

پ.ن: من نمیدونستم گودریدز فیلتره چون همیشه از اپش استفاده میکردم.

امیدوارم خدا یک روز فیلتر کننده های این تلگرام و گودریدز و فیس بوک و تویتر رو بهم بده.

جوری مث سگ کتک بزنم اینا رو. صدا خر بدن. اینقد بزنم خودم عرررر بزنم از خستگی اینا جون نداشته باشن صدا در کنن از خودشون.

کم کم دارم به این مرحله میرسم که بگم خدا لعنت کنه این حکومتو!


حدود شش ساعت دیگه سال جدید میشه و سال 99 رو شروع میکنیم.

توی سال 98 پیشرفت های چشمگیری تو حوزه کسب و کارم داشتم و سال خوبی بود از نظر کاری.

حداقل شیش هفت ماه رو از خانواده دور بودم و عین این شیش هفت ماه رو توی یک اتاق زندگی کردم و به دور از هرگونه تفریح و هرچیزی از این قبیل مشغول کار بودم. لذا از نظر روحی و روانی سال پرفشاری رو تحمل کردم.

امیدوارم سال جدید سال بهتری باشه. پر از امیدواری و پر از نشاط و سلامتی. برای همه.

 

 

عید همگی مبارک باشه.


۱. به سادگی عصبانی می شوید

۲. انگیزه ای برای انجام کارهایی که از انجام دادنشان لذت می بردید ندارید

۳. اضطراب و استرس دارید

۴. اختلال در خواب

۵. صبرتان کم شده

۶. مشکلات گوارشی و معده درد خفیف

۷. گریه بی دلیل

۸. احساس تهی بودن

 

 

 

 

 

 

 

من همه شو دارم


پسرِ شوهرخالم با یه حالت تحقیر آمیزی از توی آینه ماشین نگاه کرد و با لبخند پرسید شما از رو پرچم آمریکا هم رد میشین ها؟

پرسیدم ما؟ گفت آره. بعد من توی آینه نگاهش کردم و فقط لبخند زدم. بعدش هم مثل قبل از پنجره ماشین به بیرون خیره شدم.

اعصابم داغون شد! از اینکه فکر میکنه میتونه من رو وارد یه بحث بیخود بکنه و بعد بهم بخنده. در حالی که اونقدر کم حرف بودم که پیش خودش فکر نکنه اسکلم! چرا واقعا بقیه رو اسکل فرض میکنن؟


نوه خالم از دنیا رفت.

این بار هم وقتی اومدم خونه اولین خبری که شنیدم خبر مرگ یکی بود. امیرحسین پسرِ پسرخاله م بود. تو سن سیزده سالگی از دنیا رفت. از اول هم مریض احوال بود.

حمید (بابای امیرحسین) آدم حسابی ترین فرد توی کل خاندان مادرم این هاست. آخرین باری که دیدمش حدود سه چهار سالش بود نهایتا. هر روز میفرستم خونه شون و باهاش بازی میکردم. یه بارم تو ماشین تو بغل خودم خوابش برد.

واقعا برای پسرخاله م ناراحتم. بعد از بیشتر از ده سال فقط به خاطر خودش میخوام برم بجنورد. 


مدت زیادیه دارم به این فکر میکنم یک کانون تبلیغاتی توی مشهد راه بندازم و شروع کنم به کار. در حال حاضر منتظرم دانشگاه تموم بشه. بعدش اگر تهران قبول بشم میرم که هم یه کم بیشتر کار یاد بگیرم و هم ارشد رو بگیرم و هم یک سرمایه ای جور کنم که بتونم بعد تو مشهد کار رو شروع کنم. اگر هم تهران قبول نشدم غیرانتفاعی مشهد میخونم و باز در کنارش کارم رو راه میندازم.

میدونید بعضی وقتا از فکر کردن درباره ش میترسم؟ نمیدونم دلیلش چیه. این کاریه که باید انجامش بدم ولی گاهی خیلی میترسم. گاهی میترسم ظرفیتم اونقدر پایین باشه که نتونم کارم رو سرپا نگه دارم. گاهی فکر میکنم شاید کم بیارم و اون موقع دیگه جا زدن معنا نداره! اونقدر فکرهای منفی میاد سراغم که دلم میخواد سرم رو بکوبم توی دیوار.

اما همه اینا باعث نمیشن انگیزه م ‌کم بشه. همیشه داشتن رئیس اذیتم میکرده و الان هم فکر کار کردن زیر دست یکی دیگه عذاب آوره!

احتمالا با ناصر شریک میشم. اون طراح وبه. هم اتاقیمه. تلاشش برای یادگیری برنامه نویسی مثال زدنیه! چند تا طراح سایت و گرافیست و نویسنده و سئوکار و. جمع میشیم دور هم و قطعا میتونیم روزای خوبی رو رقم بزنیم.

احساس میکنم این ترس رو میشه با تلاش بیشتر کم کرد. یه کم یادگیری کمک میکنه برای غلبه. 


اولین باری که برای یه قرارداد کاری رفتم تهران رو خوب یادمه. شیک پوشیده بودم و سعی میکردم مسلط و موقر باشم. استرس باعث شده بود خیلی محتاط باشم و بنابراین سعی کردم کمتر حرف بزنم. ولی افکارم من رو لو دادن و به معنای واقعی کلمه گند زدم به هرچی قرارداده!

اون روز پیش خودم تحقیر شدم و به خودم سرکوفت زدم. من هیچی نمیدونستم و با فکرهای اشتباه آبروی خودم و برند خودم رو پیش مشتریم بردم.

ولی من فقط همون یک بار تو این ماجرا اشتباه کردم.

باید از کسایی که در مواجهه با اونا دچار اشتباه شدیم و اشتباهمون رو به رومون آوردن تشکر کنیم. اونا چیزی رو بهمون دادن که ما همیشه دنبالشیم؛ تجربه!


ما قدیم تر ها این شکلی نبودیم!

آن موقع ها حسن را میدیدم که پاهایش از شدت چرک مثل پوست خرس پاندا سیاه و سفید شده. رضا را که گچ چسبیده به دستش هنوز باقی مانده. مهدی را که مدام دستش توی دماغش بود و جمال خِلّوک را که همیشه دماغش آویزان بود.

حالا چی؟ حالا دنیای مان عوض شده. مجبوریم همه اش به خودمان بگوییم سفر خارجی فلانی یک بار، آن هم نه آنقدر لاکچری اتفاق افتاده! هی بگوییم فلانی فلان کامپیوتر را با کلی قرض و قوله خریده و همینطور هی به خودمان بگوییم این چیزی که میبینیم آن چیزی که وجود دارد نیست!

دست آخر هم کمی دلسرد می شویم و ناامید خودمان را زیر پتو مچاله میکنیم و به روزی فکر میکنیم که ما هم مثل این همه آدم یک سفر خارجی رفته ایم!


من فکر میکنم اشتباهه!

این که ناصری بعد از پنج ترم که من میشناسمش هیچ پیشرفتی توی زندگی ش نکرده.

از وقتی یادم میاد بعد از بیداری گوشی دستش بوده و تو اینستاگرام میچرخیده و موقع خواب هم همینطور!

تنها حرکت مثبتی که زد این بود که همراه ما اومد کلاس icdl تا مدرکشو بگیره برا روز مبادا. وگرنه این شخص س مطلقه!

اون فقیره و از فقر ناراضیه. ولی هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع نمیکنه و خودش رو توی فقر فکرش زندانی کرده.

همیشه محدودیت هایی برای کار نکردن وجود داره که ناصری اونا رو به هر طریق پیدا میکنه.

یکی از کارهایی که توی این ۵ ترم کردم این بوده که به ۷ نفر از دوستام که ۴ تاشون هم اتاقیم بودن فتوشاپ رو تا حد خوبی یاد دادم. ناصری جزوشون نبود! چون لپتاپ نداشت. ولی کامپیوترهای سایت کتابخونه که هستن!

حالا میبینم که ناصری تنها کاری که میکنه چرخیدن توی اینستاگرامه و بس.

پوریا هم تبدبل شده به کسی که هرکاری بهش میسپرم میگه درس دارم و میزنه زیرش.

این درس قراره به کجا برسه؟ یک کارشناس زیست شناسی چه گزینه هایی پیش روی خودش داره؟ میخواد چیکار کنه؟ هیییچ!

هرکسی سرنوشت خودش رو خودش تعیین میکنه اما واقعا گاهی دلم میخواد اونقدر کتکشون بزنم که نتونن از جاشون بلند شن.

چقدر سرمایه گرانبهایی دارن و هدرش میدن!

زمان!


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

یادداشت‌های یک طلبه abcdonenumbe حکمت ما قیمت روز پرفروش ترین گوشی موبایل سامسونگ وبلاگ شخصی حفاظ رودیواری شلوار بانک دانش اقامت کشورهای اروپایی زنگ دانش راهنمای برنامه نویسی و طراحی سایت